|
با سلام.
خوبید؟ مرسی منم خوبم.البته نه به خوبی شما.یادم میاد وقتی شروع کردم این کلبه رو بسازم خیلی شورو شوق داشتم خیلی حساسیت به خرج میدادم کلی ام وقتم می گرفت شب تا صبح بعضی موقع هم صبح تا شب. الانم اصلان پشیمون نیستم چون خیلی از دوستامو همینجا پیدا کردم .دوستون دارم دوستم داشته باشید. یادم رفت بگم من دیگه تنها نیستم + نوشته شده در 21 Sep 2009 11 AM توسط نیما |
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن چشم اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت + نوشته شده در 6 Jun 2009 9 PM توسط نیما |
به خانه می رفت ...زنده یاد حسین پناهی...
+ نوشته شده در 9 May 2009 12 PM توسط نیما |
شب است چشمهایم را کف اتاق می تکانم چند عکس سیاه وسفید وتکه ای ماه برقالیچه خشکیده درقارقارکلاغی که از فراز خانه می گذرد شب است ومن به یک روز بهاری فکرمی کنم که ناگهان پا به درون اتاق می گذاری وگلهای قالی همه سبز می شوند وماه ازشکاف پنجره می گریزد شب راجارومی کنم ستاره هارادر پاکتی می ریزم وبه نشانی روزی در اردیبهشت برایت پست می کنم ... صمدجامی...
سلام.خیلی وقت بود نمی اومدم اینجا.می خوام یه تشکر بکنم از دوستایی که هنوز مارو فراموش نکردن ورد پاشون هنوز تو کلبم به یادگار هست. اندازه بارون دوستون دارم + نوشته شده در 6 May 2009 10 PM توسط نیما |
زیر باران تلخ یک گیتار ، دخترک در پیاده رو خوابید آسمان چشمهای خود را بست ، باد دستی به پشت ماه کشید زیر بارانی از ترانه ودرد مرد - خیس سکوت ، خیس نگاه - باد با دامنی در آغوشش ، دخترک روی ابر می رقصید «آه ، پاییز دامنت زیباست » مرد آهسته زیر لب می خواند زیر باران برهنه شد یکسر ، دامنش را به آسمان بخشید " گرگهای سکوت درباران چشم در راه دختری هستند با دوچشمان نقره ای رنگش ..." زیرلب گفت ، باخودش خندید o با دوچشمان نقره ای رنگش ، زیرباران تلخی از گیتار خیس- با چتربسته ای در دست –دخترک خواب ابر را می دید صمد جامی + نوشته شده در 10 Oct 2008 11 AM توسط نیما |
دلم به حال قطره باراني ميسوزد كه چه عاجزانه بعد از يك سقوط ناگاه به شيشه ي سخت و دل سنگ پنجره مــي چسبد و تمنا ميكند كه مرا به خانه ات راه بده . اما در آخــردستانش از فرط خستگي رها مي شوند و به زمين مي ريزد . + نوشته شده در 4 Sep 2008 11 PM توسط نیما |
ازهرکوچه ای که رفتم از هر پنجره ای که دزدکی نگاه کردم از هر دری که گوش وایسادم جز از عشق وتنهایی اش نشنیدم زیر بارونای شهرمون آرومم راه میرم و هرگز آه نمی کشم موهام رو خیس میکنم و روحم تر میشه باور دارم که اون لحظه زیر بارون اتفاق می افته منتظرش نیستم میگن خودش باید پیش بیاد اما منتی هم نیست ، همینطوریش هم عاشقم هر بار که وارد کوچه میشم ، سپیدارهای کوچمون به ردیف دست بر سینه وای می ایستن هر چند بی برگ ،اما سپیدارو پایدارند گوشم پر از ذکر بارونه به نظرم باید همین باشه، زندگی ! اینکه توی شبه نوک مدادی پاییز یا بهار زیربارون یک نفس عمیق بکشی و لبخندی به صورت اکریلی شب بزنی ، همین! درسته، زندگی ، نباید غیر از این باشه، نه؟ + نوشته شده در 15 Aug 2008 7 PM توسط نیما |
برای چندین بار پشت پلکهایت اردو می زنم نه می جنگی ونه تسلیم می شوی تنها با قلبی زره پوش بربالای بارویت می ایستی اسبها از گیسوانت رم می کنند سربازان عاشق می شوندوسربه خیابان می گذارند برای چندمین بار شکست می خورم از کنارم رد می شوی ونگاهم نمی کنی. + نوشته شده در 29 Jul 2008 12 PM توسط نیما |
روزی غمگین بودم ودراوج آفتاب وبی سایگی ، در پارک شهر قدم می زدم . چشمم به سایه ام افتاد ، شاد بود وخندان ! پرسیدم : چرا خوشحالی؟ مگر نمی بینی غمگینم؟ گفت: زندگی درمن وتو تقسیم می شود ، نمی شود
که هر دو غمگین باشیم ! نتوانستم جوابی بیابم.حرکت را ادامه دادم به درخت پیری رسیدم که به جوانی تکیه داده بود واز من غمگین تر بود.چشمم به سایه اش افتاد ، شکسته بود .زود به سایه ام گفتم : چرا آنها هردو غمگینند؟ نگاهی به آن دو انداخت وگفت: گناه از جوان است ، درد دلش را در دلش نهان کرده است وسایه بدین شکسته است که نمی داند چرا صاحبش می گرید.ولی تو هرچه به دل داری ، یا به زبان می آوری ویا در دفتر خاطراتت می نویسی.هر کسی اگر بداند برای چه ناراحت است ممکن است اصلاٌ ناراحت نشود! راست می گفت .سرم را پایین انداختم و به خانه برگشتم واین خاطره را هم در دفتر خاطراتم نگاشتم. جای خالی همیشه یک چیزی کم می آوریم همواره قدمی برای گذاشتن باقی می ماند که قدمی بر داریم همیشه کاملا نمی رسیم... فقط فکر می کنیم که رسیده ایم همیشه یک نفر هست که خواهد آمد که نمی شناسیم کیست فقط حسشان می کنیم در دلمان همیشه جای خالی کسی اذیتمان می کند.
گدای نور پسرکی کاسه بدست از خورشید ، نور گدایی می کرد برای چشمان بی نور خواهرش خورشید ، شرمساری اش را عرق ریخت وپشت ابر پنهان شد ابر نعره زد، باد زوزه کشید وآسمان گریست پسرک در حضور باران درکاسه ، چشمان خواهرش را دید که هنوز نمی دیدند
دوستی بعد آن اتفاق من ماندم و دستهایی باز ، چشمهایی مسدود، پایی دل شکسته، دلی پا شکسته ، زبانی سبز، سری سرخ، و طرحی از لبخند تو!
+ نوشته شده در 4 Apr 2008 3 PM توسط نیما |
+ نوشته شده در 31 Mar 2008 3 AM توسط نیما |
+ نوشته شده در 19 Mar 2008 8 PM توسط نیما |
|
| ||||||